-
رویای دور از دسترس
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1392 16:51
باز خواب دیدن تو... به تمام عمر میارزد پس نگو نگو که رویای دور از دسترس، خوش نیست...
-
سهم من
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1392 16:44
بَدتریـــن دَرد ، مُــردَن نیست دل بَــستن به کسیــه که سهم تو نیستـــ...
-
بهاری دیگر
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:47
و من از نبودنت بر سر سفره پی به آمدن بهاری دیگر می برم چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !
-
دفترچه
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:37
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا...
-
چقدر شیرین است رؤیای تو...
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:32
دیشب باز دلم تنگ تو شد دیشب باز گریه کردم دیشب باز شیرین تر از شیرین در عشق بودم، و دیوانه تر از فرهاد در فراق دیشب باز مجنون لبخند تو شدم و لیلای نگاهت دیشب همه افسانه های عاشقی در من تبلور یافت دیشب باز نقاشی کشیدم نقاشی بودنت را زیبا بود نقاشی رفتنت را تلخ بود دیشب باز دلم را قربانی کردم قربانی رؤیای تو چقدر شیرین...
-
لباس عشق
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:20
گاهی نگاهش که میکنی میبینی دوستش داری، مهربان است و بی ریا... در خیالت برای احساست به او، لباس عشق میدوزی! اما هرجور که اندازه میگیری میبینی به قدوقواره اش نمیخورد دلگیر میشوی، دوباره محاسبه میکنی اما... نه نمیشود، قدوقامت احساست به او، به پای عشق نمیرسد دوباره اسیر تردید میشوی، آرام آرام احساست را کنار میزنی ، و تنها...
-
مشت خدا
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:12
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی...
-
واقعیت شیرین …
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:11
خدایــــــــــــــــــا … به حد کافی خیال بافتم … و تنم کردم … یه کم واقعیت شیرین … لطفا …
-
فردایــت
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:10
امــروز دلــم تنگ دیــروزی است که میگفتــی : “ فردایــت را می ســـازم … ”
-
دلشکسته تقدیر....
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1392 17:09
می سپارمت به همانی که تو را به جان من انداخت...!؟ . . تقدیر....
-
صبح
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 23:16
گاهی اینکه صبح ها دلت نمی خواد بیدار بشی همیشه نشونه ی تنبلی نیست! خسته ای از زندگی نمی خوای قبول کنی که یک روزِ دیگه شروع شده
-
میگذرد
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 23:10
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختم
-
گاهی مرا یاد کن
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 23:09
گاهی مرا یاد کن من هنوز همانم که اگر ساعتی از من بیخبر بودی آسمان را به زمین میدوختی ….
-
قسمت بود
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 23:01
“قسمت بود” . که تا دل سپردم، دیگر نباشی ! . . . این تنها حرفیست که نبودنت را توجیه میکند شاید هم، . مرا آرام . . .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 22:58
برخی آدمها به زندگیتان می آیند که برایتان نعمت باشند و برخی نیز عبرت!!!
-
قطعه عاشقانه بهاری دیگر
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 22:42
و من از نبودنت بر سر سفره پی به آمدن بهاری دیگر می برم چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !
-
متن زیبای عاشقانه عشق در قلب ما
سهشنبه 26 دیماه سال 1391 15:23
هر شب مرا با خود میبری ، میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی . هرشب مرا به اوج میبری ، میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود . ما یکی شده ایم با هم ، همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من . . . همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ، یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست . . . دنیای زیبایی که...
-
قطعه عاشقانه پـروانـه مـی شـود
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 16:03
کـافـی سـت حـرفِ تـو بـاشـد هـیـچ واژه ای روی پـایـش بـنـد نـمـی شـود راهـش را مـی گـیـرد وُ تـا دوردست عـطـر تـو پـروانـه مـی شـود . .
-
خسته از خویشتنم
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 16:03
از تو هم می گذرم من خطا کردم که به پندار تو را عشق موعود خود پنداشتم و به خیال دادم همه هستی خویش را - با تو بودن هردم عذابی است و نبودن هم عذابی دیگر - ای کاش در دست می گرفتی آرام خنجری و فرو می کردی در تمامی تنم تا فرو ریزد آنچه را که خود ساختی تا ویران سازی همه آبادی خویش را تو از من سوالی کردی که جوابش این است...
-
بیدی لرزان
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 16:01
پشت این بغض بیدی لرزان نشسته که خیال میکرد با این “یادها” نمیلرزد …
-
قطعه بازیچه
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 16:01
کلمات هم شده اند بازیچه من وتو! من برای تومینویسم… توبرای اومیخوانی…
-
قطعه نخواست که نشد ؟!
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:58
هر جا که می بینم نوشته است : ” خواستن توانستن است ” آتش می گیرم ! یعنی او نخواست که نشد ؟!
-
جای من دیوانه ...
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:57
کجا در بزم او جای چو من دیوانه ای باشد مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه ای باشد چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی که اینهم در میان مردمان افسانه ای باشد من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه ای باشد میان آشنایان هر چه می خواهی بکن با من ولی خوارم مکن چندین اگر بیگانه ای باشد مگو...
-
شعر عاشقانه عشق یعنی
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:56
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو...
-
آروزی پدر ...
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:55
مرد رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست ....
-
داستان دفترچه مشق
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:54
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا...
-
داستان غم انگیز قرار
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:51
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد. طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ...
-
خدا…
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 15:49
"این یه حرفایی بین من و خدا " اما دوست دارم اینجا و توی این کلبه این حرفا رو بگم! خدایا سرت خلوته یا شلوغه؟ به کار همه رسیدگی کردی؟ جواب دعای همه رو دادی،زندگی همه رو سرو سامان دادی؟ درد دلای همه رو گوش کردی، واسه اروم شد نشون بغلشون کردی حتی صورتشان رو بوسیدی! همه اونایی که لبه پرتگاه بودن دستشون رو گرفتی...