روزهای تاریک

تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست ... تو دنیای منی اما ... به دنیا اعتمادی تیست ...

روزهای تاریک

تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست ... تو دنیای منی اما ... به دنیا اعتمادی تیست ...

رویای دور از دسترس

باز خواب دیدن تو...
به تمام عمر می‌ارزد پس نگو
نگو که رویای دور از دسترس، خوش نیست...

سهم من

بَدتریـــن دَرد ، مُــردَن نیست
دل بَــستن به کسیــه که
سهم تو نیستـــ...


بهاری دیگر

و من
از نبودنت بر سر سفره
پی به آمدن بهاری دیگر می برم
چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !

دفترچه

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت... 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا... 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

چقدر شیرین است رؤیای تو...

دیشب باز دلم تنگ تو شد
دیشب باز گریه کردم
دیشب باز شیرین تر از شیرین در  عشق بودم، و دیوانه تر از فرهاد در فراق
دیشب باز مجنون لبخند تو شدم و لیلای نگاهت
دیشب همه افسانه های عاشقی در من تبلور یافت
دیشب باز نقاشی کشیدم
نقاشی بودنت را
زیبا بود
نقاشی رفتنت را
تلخ بود
دیشب باز دلم را قربانی کردم
قربانی ر‌ؤیای تو
چقدر شیرین است رؤیای تو...

لباس عشق



گاهی نگاهش که میکنی
 میبینی دوستش داری، مهربان است و بی ریا...
در خیالت برای احساست به او، لباس عشق میدوزی!
 اما هرجور که اندازه میگیری میبینی به قدوقواره اش نمیخورد دلگیر میشوی، دوباره محاسبه میکنی اما...
 نه نمیشود،
قدوقامت احساست به او، به پای عشق نمیرسد دوباره اسیر تردید میشوی،
آرام آرام احساست را کنار میزنی ، و تنها میشوی...
 با پیراهنی که هنوز اندازه هیچکس نیست.


مشت خدا

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: 
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه
داد، بعد لبخندی زد و گفت: 
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان
جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای
برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت
شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید: 
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟ 
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
--------------
پی‌نوشت: 

داشتم فکر میکردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و
مطمئن باشیم که
مشت خدا از مشت ما بزرگتره

واقعیت شیرین …

خدایــــــــــــــــــا …
به حد کافی خیال بافتم …
و تنم کردم …
یه کم واقعیت شیرین …
لطفا …

فردایــت

امــروز
دلــم تنگ دیــروزی است
که میگفتــی :
فردایــت را می ســـازم …

دلشکسته تقدیر....

می سپارمت
به
همانی
که تو را به جان من انداخت...!؟
.
.
تقدیر....

صبح

گاهی اینکه صبح ها
دلت نمی خواد بیدار بشی
همیشه نشونه ی تنبلی نیست!
خسته ای از زندگی
نمی خوای قبول کنی که یک روزِ دیگه شروع شده

میگذرد

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد
روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم
فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختم

گاهی مرا یاد کن

گاهی مرا یاد کن
من هنوز همانم
که اگر ساعتی از من بیخبر بودی
آسمان را به زمین میدوختی ….

قسمت بود

“قسمت بود”
.
که تا دل سپردم، دیگر نباشی !
.
.
.
این تنها حرفیست
که نبودنت را توجیه میکند
شاید هم،
.
مرا آرام . . .

http://asheganeh.ir

برخی آدمها به زندگیتان می آیند

که برایتان نعمت باشند

و برخی نیز عبرت!!!

قطعه عاشقانه بهاری دیگر

و من
از نبودنت بر سر سفره
پی به آمدن بهاری دیگر می برم
چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !

متن زیبای عاشقانه عشق در قلب ما

هر شب مرا با خود میبری ، میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی .
هرشب مرا به اوج میبری ، میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود .
ما یکی شده ایم با هم ، همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من . . .
همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ،
یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست . . .
دنیای زیبایی که درون آنم ، ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم !
ببین که حالم ، حال همیشگی نیست ، اینجا ، همینجایی که هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست . . .
ما عاشقانه مانده ایم برای هم ، من برای تو هستم و تو برای من ،
تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من . . .
هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم میگیرد،
اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد،مثل حالا باش ،
مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش ، نه اینکه فردا بیاید و  بیخیال ما باش . . .
گفته بودم که با تو نفس میگیرم ، گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را میبینم ،
رنگی به زیبایی چشمانت ، اگر دست خودم بود دنیا را فدا میکردم برای همیشه داشتنت
تو را با هیچکس عوض نمیکنم ، عشقت را همیشه
در قلبم میفشارم و به داشتنت افتخار میکنم
تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم ،
غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم !
ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر میشود
و اینجاست که دیوانه میشود از عشقت دل عاشق من . . .

قطعه عاشقانه پـروانـه مـی شـود

کـافـی سـت حـرفِ تـو بـاشـد
هـیـچ واژه ای
روی پـایـش بـنـد نـمـی شـود
راهـش را مـی گـیـرد وُ
تـا دوردست عـطـر تـو
پـروانـه مـی شـود . .

خسته از خویشتنم

از تو هم می گذرم من خطا کردم که به پندار تو را عشق موعود خود پنداشتم

 و به خیال دادم همه هستی خویش را - با تو بودن هردم عذابی است و نبودن هم عذابی دیگر -
ای کاش در دست می گرفتی آرام خنجری و فرو می کردی
 در تمامی تنم تا فرو ریزد آنچه را که خود ساختی 
تا ویران سازی همه آبادی خویش را
تو از من سوالی کردی
 که جوابش این است
 خسته از خویشتنم 
 خسته از هرچی که بود
 خسته از هرچی که هست

بیدی لرزان

پشت این بغض 

 بیدی لرزان نشسته 
که خیال میکرد 
با این “یادها” نمیلرزد …